تبليغاتX
باغ آرزوها

باغ آرزوها

یا حسین (ع) مولا دستمو بگیر


نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 21:7 توسط رامین| |

السلام علی الحسین و علی علی ابن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اخیک الحسین ابالفضل العباس
نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 20:24 توسط رامین| |

زمانی آدمیان وفا کنند و ماهیان پرواز، آن هنگام فراموشت می کنم ! اما بدان عزیزم نه آدمیان وفا می کنند ، نه ماهیان پرواز!!!
نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 21:21 توسط رامین| |

از عارفی پرسیدم روی نگین انگشترم چی حک کنم که وقتی شادم یا وقتی غمگینم بهش نگاه کنم؟

گفت: حک کن  (می گذرد)

نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 21:17 توسط رامین| |

سلام عزیزم، دلم برات تنگ شده. دلم می خواد با تو باشم، کنارت باشم. دلم می خواد دستات تو دستام باشه در حالی که سرم رو می ذارم رو شونه هات. دلم می خواد تو چشای خوشگلت زل بزنم و دنیا تو این لحظه متوقف بشه برا همیشه. دلم می خواد تمام خیابون های شهر رو باهات قدم بزنم در حالی که از خودمون برا هم می گیم. دلم می خواد تو رستوران روی میز دستات رو بگیرم. دلم می خواد هر کی تو رستورانه از عشقی که به هم داریم حسودیش بشه. دلم می خواد بدونی از نظر من چقدر خوشگلی. دلم می خواد بدونی چقدر عاشقتم و دوستت دارم. دلم می خواد قلبم رو پیشت جا بزارم و دلت مال من باشه برا همیشه. دلم همه ی اینارو می خواد و از همه بیشتر تو رو.

نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 22:43 توسط رامین| |

به هر کی دل سپردم بی وفا شد

چو پا بندش شدم از من جدا شد

نمی دانم از اول بی وفا بود

یا که نازش کشیدم بی وفا شد.

نوشته شده در یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 22:55 توسط رامین| |

هرکه عاشق شد جفا بسیار میباید کشید

بهر یک گل منت از باغبان میباید کشید

من به مرگم راضی ام اما نمی آید اجل

بخت بدبین از اجل هم ناز میباید کشید

نوشته شده در شنبه نهم مهر 1390ساعت 21:42 توسط رامین| |

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 20:51 توسط رامین| |

کجایی با که هستی
دلت در آرزوی دیدن کیست
به هوشی یا که مستی
چرا از یار دیرینت خبری نیست
بگو آیا دلت کرده هوای عشق تازه
که در ویرونه قلبت ز یاد من اثر نیست
مرا دیگر نمی خواهی خودم این قصه می دانم
مرادیگر نمی خواهی 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 20:43 توسط رامین| |

یه شعله شکسته
یه شمع رو به بادم
خسته از این زمونه
دل به کسی ندادم
شده فضای سینه
سیه چو روزگارم
از همه دل بریدم
دل به کسی ندادم
عاشق شدم به چشمات
دادم دلو به رویات
رفتی و پا گذاشتی
به سادگی رو حرفات

با یاد تو همیشه
عمرم تموم نمیشه
تموم زندگیمو
به چشمای تو دادم
عمری به پات نشستم
دل به کسی ندادم
منتظرم که روزی
تو باشی در کنارم
عاشق شدم به چشمات
دادم دلو به رویات
رفتی و پا گذاشتی
به سادگی رو حرفات

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 20:16 توسط رامین| |

کد آهنگ پیشواز ایرانسل. سعید پور سعید


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 0:23 توسط رامین| |

خدايا اگر زندگي دوباره اي مي داشتم،نمي گذاشتم حتي يك روز بگذرد،
بي آنكه به مردمي كه دوستشان دارم بگويم كه دوستتان دارم به انسانها مي قبولاندم كه محبت من اند و همواره
در كمند عشق زندگي مي كردم.
خدايا،اگر دل درسينه ام همچنان مي تپيد،نفرتم را بر يخ مي نوشتم و طلوع خورشيد را به انتظار مي نشستم...
با اشكهايم گل رز را آب مي دادم تا دردخارها وبوسه گلبرگ هايشان را احساس كنم.
به انسانها نشان مي دادم كه چه در اشتباهندكه گمان مي برند وقتي پير شدندديگر نمي توانند عاشق باشند و
نمي دانندزماني پير مي شوند كه ديگر نتوانند عاشق باشند.
به هر كودكي دو بال مي دادم اما رهايش مي كردم تا خود پرواز را بياموزد.
من دريافته ام كه همگان ميخواهند بر قله كوه زندگي كنند،بي آنكه بدانند خوشبختي واقعي،درك عظمت كوه است.
دريافته ام كه وقتي طفل نوزادبراي اولين بار با مشت كوچكش انگشت پدر را مي فشارد،او را براي هميشه
به دام مي اندازد.
دريافته ام كه يك انسان فقط زماني حق دارد به انساني ديگر از بالا به پايين نگاه كند كه ناگزير باشد
او را ياري دهد تا روي پاي خود بايستد.
گابريل گارسيا ماركز

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 19:21 توسط رامین| |


پل
براي خواب معصومانه عشق كمك كن بستري از گل بسازيم
براي كوچ شب هنگام وحشت كمك كن با تن هم پل بسازيم
كمك كن سايه بوني از ترانه براي خواب ابريشم بسازيم
كمك كن با كلام عاشقانه براي زخم هم مرهم بسازيم
بذار قسمت كنيم تنهاييمونو ميون سفره شب تو با من
بذار بين من و تو دستاي باد پلي باشه واسه از خود گذشتن
کسی به فکر مریم های پر پر کسی تو فکر کوچ کفترا نیست
به فکر عاشقای در به در باش کسی غیر ازما کسی به فکر ما نیست
تورو ميشناسم اي شبگرد عاشق تو با اسم شب من آشنايي
از اندوه تو و چشم تو پيداست كه از ايل و تبار عاشقايي
تو رو مي شناسم اي سر در گريبون غريبگي نكن با هق هق من
تن شكستتو بسپار به دسته نوازش هاي گرم عاشق من
بذار قسمت كنيم تنهاييمونو ميون سفره شب تو با من
بذار بين من و تو دستاي باد پلي باشه واسه از خود گذشتن
به دنبال كدوم حرف و كلامي سكوتت گفتن تمام حرفهاست
تو رو از تپش قلبت شناختم تو قلبت قلب عاشق های دنیاست
تو با تن پوشی از گلبرگ و بوسه منو به جشن  نور و آینه بردی
چرا از سایه های شب بترسم تو خورشیدوبدست من سپردی
 کمک کن جاده های مه گرفته من مسافرو ازتو نگیرن
کمک کن تا کبوترهای خسته رو یخ بستگی شاخه نمیرن
کمک کن از مسافرهای عاشق سراغ مهربونی رو بگیریم
کمک کن تا برای هم بمونیم کمک کن تا برای هم بمیریم
بذار قسمت کنیم تنهاییمونو میون سفره شب تو با من
بذار بين من و تو دستاي باد پلي باشه واسه از خود گذشتن

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 19:20 توسط رامین| |

چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو دزدید و
به جاش یه زخم همیشگی رو بهت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت بشی حس کنی که هنوزم دوستش داری.
چقدر سخته دلت بخواد سرتو به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده.
چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی ولی وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی.
چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوستش داری.
چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لب بگی ، گل من باغچه نو مبارک
!!

نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 20:48 توسط رامین| |

تو که معنای عشقی به من معنا بده ای یار
دروغ این صدا را به گور قصه ها بسپار

نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 20:46 توسط رامین| |

گفتی از عشقم حزر کن
چه بد کردم نکردم
یادمو از سر بدر کن
چه بد کردم نکردم
روز اول گفته بودی ولی ازتو نشنیدم
توی آیینه دیروز کاش که فردارو می دیدم
با تو عشق آمد و گم شد هر چه بود زیر و زبر شد
لحظه ها خالی و خسته زندگی بیهوده تر شد
 عشق اولیم تو بودی با تو من عشق و شناختم
 ای تو عشق آخرینم رفتی و دردو شناختم
با تو من عشقو شناختم با تو من زندگی ساختم
از کسی گلایه ای نیست اگه باختم به تو باختم
هر کسی پس از تو آمد خلوت منو بهم زد
تو رو باز به یادم آورد اگه از عاطفه دم زد
هر کسی پس از تو آمد خلوت منو بهم زد
سرنوشت من نبوده سر نوشتی که رقم زد
نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 20:45 توسط رامین| |

کوهو میذارم رو دوشم
رخت هر جنگو می پوشم
موجو از دریا می گیرم
شیره سنگو می دوشم
اگه چشمات بگن آره
هیچ کدوم کاری نداره
دنیا رو کولم میگیرم
روزی صد دفعه می گیرم
میکنم ستاره هارو
جلوی چشات می گیرم
چشات حرمت زمینه
یه قشنگ نازنینه
تو اگه می خوای نذارم هیچکسی تو رو ببینه
چشم ماهو در میارم یه نبردبون میارم
عکس چشمتو می گیرم جای چشم اون میذارم
آفتاب و برش میدارم واسه چشمات در میذارم
از چشات آینه می سازم با خودم برات میارم
اگه چشمات بگن آره
هیچ کدوم کاری نداره
نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 20:43 توسط رامین| |

در کوچه های خلوت و متروک شهرمان
از عشق جز تو هیچ نشانی نیافتم
در ازدحام بی کسی دستهایمان
دل را بجز به چشم سیاهت نباختم

بار گناه آدم و حوا بروی دوش
در غربت حریم دلت پا گذاشتم
از خیر خاک پاک بهشتی گذشتم و
سیبی که بودمش آنجا گذاشتم

دنبال تو نفس به نفس در به در شدم
در حسرت کنار تو بودن گداختم
یک روز هجر و دوری و یک روز انتظار
هر درد را از عشق بگویی شناختم

دنبال چشمهای سیاهت سیاه شد
چشمهای بی فروغ و فروغ جوانی ام
جز اشک آه و درد برای من
سهمی نبوده از تو در این زندگانی ام

هرچند سخت ، نیست ولی راه دیگری
در راه عشق و عاطفه باید صبور بود
در لحظه های حادثه باید چو کوه بود
محکم ترین بلند ، ولی سوت و کور بود

حالا دلم خوش است که فهمیده ام تو
دوری برای اینکه زمین جای ماه نیست
ای ماه روشن همه شبهای تیره ام
من عاشقم و عشق بجز درد و آه نیست

نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 23:12 توسط رامین| |

سخت است از تو دل بکنم مهربان من
سخت است از تو وچشمت ، فدای تو
تنها نگاه چشم سیاهت برای من
جانم ، دلم ، تمام وجودم برای تو

از دست رفت فرصت کوتاه دیدنت
حالا رسیده نوبت یک عمر انتظار
حالا در این کویر محبت بدون تو
من ماندم و خیال تو وقلب بی قرار

اما گمان مکن تو از یاد میروی
هرگز...مگر خیال تو از یاد رفتنی ست؟!
هرچند دور می شوم از تو، ولی مگر
عهدی که بسته چشم تو با من شکستنی ست؟!

می ترسم از زمان خداحافظی، ولی
انگار هیچ راه فراری نمانده است
در کوچه های شهر خودم هم غریبه ام
این عشق را ببین به کجایم کشانده است...
نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 23:11 توسط رامین| |

جز تو دلم به شوق نگاهی نمی تپد
کو آن نگاه تو که نگاهش کنم کمی
احساس می کنم که به فردا نمی رسم
تکرار می شود غزل سیب و آدمی

خوردم فریب سیب نگاهی که داشتی
من آن همیشه عاشق از شهر رانده ام
از آسمان به روی زمینم کشانده اند
چشمم به راه مانده ز زوری که آمدم

تنها بدی عشق همین است،انتظار
این چشمهای خسته و خیسم به راه تو
مانند ابرهای سیاهند در بهار

ای کاش یکنفر به تو می گفت درد من
از آسمان بریدن و تنها نشستن است
ای کاش یکنفر به تو می گفت سالهاست
کارم غزل سرودن و در خود شکستن است

اشکی به روی گونه سردم نمی چکد
انگار صد شب است که بیدار مانده ام
بی اختیار بغض فرو خورده ام شکست
شعریست نا تمام که هرگز نخوانده ام

می خوانمت که باز بچینم زچشم تو
سیبی که هرگزش تو ندادی به دیگران
هرچند سخت بود،ولی من برای تو
صد بار حاضرم که بیفتم از آسمان 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 21:56 توسط رامین| |

در جای خود دراز کشیده ام،شب است و سرد
تق تق صدای چیست؟!من از خواب می پرم
تق تق صدای در،به گمانم تو آمدی
هی زور می زنم...به در بسته می خورم

یک در شبیه کوه میان من و توست

یک در به قطر خاطره ایی که مرده اند
این بوی چیست؟!این بوی گل توی دست توست
گلها همیشه از سر من هوش برده اند!

از پشت در تو را به تجسم کشیده ام

با دسته گلی که برایم خریده ای
هی زور می زنم و دری باز نمی شود
شاید دوباره نقشه برایم کشیده ای

در را فشار می دهم و فحش می دهم

اما تو همچنان به در بسته می زنی
من داد میزنم که تو هم سعی کن...ولی
دیگر تو خسته می شوی و فکر رفتنی

این بار آخر است که در میزنی و بعد...

نه این صدای در زدنت نیست نازنین
هر تق تقی که می شنوم میخ محکمی ست
از جانب تو بر در تابوت من...همین!

تو میروی دسته گلت روی قبر من

گلها همیشه از سر من هوش برده اند
هی زور میزنم وتو هی دور میشوی
من مانده ام وخاطره هایی که مرده اند...

این خواب را سه شنبه شب پیش دیده ام

مردن چقدر حس غریبی ست...بی گمان
داری تو هم به مردن من فکر می کنی
من می روم،تویی و خودت،با خودت بمان...
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 21:51 توسط رامین| |

دستمال كاغذي به اشك گفت:

قطره قطره ات طلاست

يك كم از طلاي خود حراج ميكني؟

عاشقم! با من ازدواج ميكني؟

اشك گفت:

ازدواج اشك با دستمال كاغذي؟

تو چقدر ساده اي

خوش خيال كاغذي!

توي ازدواج ما،

تو مچاله ميشوي

چروك مي شوي و تكه اي زباله ميشوي!

پس برو و بي خيال باش

عاشقي كجاست؟

تو فقط دستمال باش!

دستمال كاغذي دلش شكست

تو گوشه اي كنار جعبه اش نشست

گريه كرد و گريه كرد و گريه كرد

در تن سفيد و نازكش دويد خون درد

آخرش دستمال كاغذي مچاله شد

مثل تكه اي زباله شد

او ولي شبيه ديگران نشد

چرك و زشت

مثل اين و آن نشد

رفت اگر چه توي سطل آشغال

پاك بود و عاشق و زلال

او با تمام دستمال هاي كاغذي فرق داشت

چون كه در ميان قلب خود

دانه هاي اشك داشت...

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 20:41 توسط رامین| |

کاش می شد از تو بگویم،نمی شود
تا مرگ مهرت از دل من کم  نمی شود
حتی برای زخم کهنسال سینه ام
چیزی بجز نگاه تو مرهم نمی شود
مهرت میان این همه بر دل نشسته چون
صد پشته خار،یک گل مریم نمی شود
حوای خوب قصه بود و نبود من
آدم بدون بودنت آدم نمی شود
من را از اتفاق نترسان که این درخت
در گردباد حادثه هم خم نمی شود
باور کن عشق چیز کمی نیست خوب من
نابرده رنج گنج فراهم نمی شود

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 20:38 توسط رامین| |

دعا کنید که دستم به آسمان برسد
به تک ستاره ی خوشبختی ام ، به آن برسد
دعا کنید دل خسته ام ، دل تنگم
به عشق پهنه ی آبی بیکران برسد
دعا کنید که هرگز نیاید آن شب که
به تک ستاره ی من دست دیگران برسد
دلم هوای پریدن به اوج را دارد
دعا کنید که دستم به آسمان برسد
(تو رو خدا برام دعا کنید)
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 23:59 توسط رامین| |

ای کاش دل کبوتر جلد حرم نبود
ای کاش روزی دلم اینقدر غم نبود
اصلا ندیده بودمت ای کاش...نه...ولی
آن وقت سهمم از تو همین قدر هم نبود...
آخر چرا میان همه من...بگو چرا؟
دور و بر تو عاشق دل خسته کم نبود
 می خواستی که در به درت باشم و شدم
این هم تقاص دل به تو دادن...بس ام نبود؟
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 23:58 توسط رامین| |

تو برایم شبیه دیواری
من برایت شبیه دیوارم
نه تو حرفی برای من داری
و نه من حرف تازه ای دارم

حرفها قبل از اینکه گفته شوند
در گلوی سکوت می میرند
گوشهایت همیشه سنگین اند
چشمهایت بهانه می گیرند

تا به کی مثل لاله ها باید
چشمهایم به این قلم باشد
تا به کی سهم من از این دنیا
دفتروشعرودردوغم باشد

سهم من چیست جز نبودن تو
سهم تو چیست جز فراموشی
من به دنبال تکه های دلم
تو سرت گرم یک هم آغوشی

من به دنبال جرعه ای احساس
در کویر محبتی به دروغ

توبرایم شبیه دیواری
من برایت شبیه دیوارم
شاید این شعر آخرم باشد
من از این حسو حال بیزارم...

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 23:57 توسط رامین| |

دلم برای خودم تنگ می شود بی تو
و خط فاصله پررنگ می شود بی تو
نمی شود که ببینم درون آینه را
که جنس آینه از سنگ می شود بی تو
تمام خاطره ها با تو زنده می مانند
حضور خاطره دلتنگ می شود بی تو
و ساز خسته من با تمام زیباییش
چقدر زشت و بد آهنگ می شود بی تو
تمام حرف من این است ، ماه کوچک من
که زنده ماندن من ننگ می شود بی تو...

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 23:57 توسط رامین| |

در سرزمین سینه من یاد مرده است
دیگر درخت کوچک شمشاد مرده است
یادش شبیه قاصدکی در درون من
در حجم وحشی نفس باد مرده است
تنها سکوت سمی او مانده است وبس
در لا به لای حنجره فریاد مرده است
از قول من به حضرت شیرین خبر دهید
در پشت کوه خاطره فرهاد مرده است

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 23:56 توسط رامین| |

آنان که به زین اسب خود می نازند

در وقت مسابقه چرا می بازند

دنیا که مثال کوچه بن بست است

با نعل شکسته به کجا می تازند

نوشته شده در سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 20:11 توسط رامین| |

عشقم برای تو ، احساسم برای تو ، زندگی ام برای تو ، من هیچ نمیخواهم.
با قلب و احساس من بازی کن ، این قلب سرگرمی تو.
تو شاد باش ، من میسوزم ، تو بی خیال باش ، من میسازم.
در راه عشق تو  مثل آتش سوختم و اینک نیز تنها خاکسترم بر جا مانده است.
خاکستری که تنها با باد محبت و عشق تو دوباره شعله ور خواهد شد.
در راه عشق تو  چه سختی هایی کشیدم ، چه شکنجه هایی دیدم ،چه غم
 و غصه هایی چشیدم ، و چه اشکهایی که نگو برای تو ریختم ، غرورم را شکستم
و از همه گناههایت گذشتم ، همه اینها فدای آن قلب بی وفای تو.
از آن سو تو از عشق سرد شدی ، از این سو من در عشق تو میسوختم
 از آن سو تو بیخیال این دل عاشق من بودی ، از این سو من لحظه به لحظه
 به یاد تو و دلتنگ تو بودم.
این دل من برای توست هر چه میخواهی آن را بشکن ، بشکن تا من نیز
 همچنان بسوزم … سوختن در اتش عشق تو به من گرمای
 یک زندگی پر از امید را میدهد.
تو در آن سو در آسمان به ستاره هایی که چشمک میزنند نگاه کن
من نیزدر این سو با حسرت به تو نگاه می اندازم  و در حسرت آن 
روزهایی مینشینم که در کنار هم بودیم ، عاشق هم بودیم ، و هیچکس
 مثل ما همدیگر را دوست نمیداشت.
عزیزم تو با آرامش زندگی کن تا من نیز با آرامش تو عاشقانه زندگی کنم.
اگر با شکستن این دل من ، دیدن ان لحظه که در عشق تو میسوزم و 
 با عشقت میسازم تو را آرام  میشوی ، حرفی نیست دلم را بشکن و با آن بازی کن.

نوشته شده در سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 19:59 توسط رامین| |

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
Design By : Night Melody